تبليغاتX
شب سرد
 

صداي چک چک اشکهايت

را از پشت ديوار زمان

مي شنوم و مي شنوم

که چه معصومانه در کنج

سکوت شب ‌،

براي ستاره ها ساز دلتنگي

مي زني و من مي شنوم

مي شنوم هياهوي زمانه را

که تو را از پريدن و پرکشيدن

باز مي دارد

آه ، اي شکوه بي پايان

اي طنين شور انگير

من مي شنوم

به آسمان بگو که من مي شکنم !

هر آنچه تو را شکسته

و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط somi |


 

يك جنون يك عادت

 

 

 

يك جنون

 

 

زندگي من چيست

 

  

نمي دانم از سازنده اين دنيا گله كنم يا از خودم يا از سرنوشت بد كه با من نساخت

 

زندگي بدي كه درآن آدمي براي يك نگاه يك جواب ناله مي كرد و مني كه براي

 

شنيدن يك كلمه از كسي ضجه مي زدم تنها تنفر از اين دنيا در من است .

 

حقايق همچون پرده اي از جلوي چشمانم مي گذرند ومن به جاي نگاه كردن به آنها

 

چشمانم را مي بندم چون مي خواهم فرار كنم .

 

آدمهايي آمدند تا چشمهايم را باز كنند ولي من همچنان بستم چون حقيقت زندگي من تلخ است

 

مني كه براي او كه از تمام دنيا براي من مي گفت به او مي خنديدم  و خودم دچار يك طوفان

 

بي محلي هستم آري من در اين دنياي كثيف بازي مي كنم همچون تو ….

 

با ذره ذره وجودت شكل گرفتم خون تو تشنگي مرا بر طرف كرد و من همچو حيواني كثيف

 

 با تو به اين زندگي ادامه مي دهم اما نمي دانم تا كجا…….

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط somi |


 

 

تموم حسي كه امشب دارم حس تلخي است


كسي بارها به من گفت

تو پاكي مرا گرفتي

من چه بگويم

پاكي من رفت اه و نفرين  هم پشت سرم

دنياي كثيفيه

يكي مي گفت دنيا ارزش نداره

راست مي گفت هيچ كس ارزش نداره

آخر كار من چي شد

آخر كار يك نگاه سرد

يك كلام تلخ كه هر روز بايد بشنوم

بعضي وقتها از اين كلامات تلخ دلم ميگيره

ولي شايد قسمته

هميشه ميگم كه كار من اشتباه

نمي دونم چرا جند وقتيه حالم از خودم بهم مي خوره

دنياي كثيفيه منم دارم همونطوري زندگي مي كنم

درست مثل يه .........

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط somi |


 

 

شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه ،

شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه ،

مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه ،

ولی تو اون رو نمی بینی ...!  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط somi |


 

خیلی دلم گرفته

دلم تنگ است براي تموم نفسهات
دلم بي تاب است
نمي دانم جواب كدام بدي را مي دهم

اما تو بگو
شكستن اينقدر لذت بخش است
كاش به اندازه تموم بديهات ازت دلگير بودم

كاش هيچوقت دلم برات تنگ نميشد.
كاش كاش
 كاش.....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط somi |


 

زندگي بدي است . وقتي به گذشته نگاه مي كنم خيلي بد بود


هميشه به خودم ميگم چطور دلش ميومد


دنياي كثيفيه ديگه خدا هم دلش برام نمي سوزه


هميشه فقط به خودم ميگم گند زدم به زندگيم


زندگي كردن مثل حيوون خيلي قشنگه همون جوري كه اون زندگي ميكنه


از تموم روزها بدم مياد


چند وقته با يه دنياي تازه آشنا شدم


دنيايي كه پر دوست داشتن و عشق و از اين حرفهاست


به خودم ميگم يه روزي آرزوت نبود وارد اين دنيا بشي


ولي الان ميگم  دوست داشتن خيلي سخته


من از همه چي گذشتم حتي از تو باورت نميشه ديگه اون نيستم


همون كه هميشه يه كسي بود كه هر وقت بر ميگشتي با دل وجون قبولت ميكرد


ولي دلم ديگه شكسته از اون شب دروغ


شايد يه خاطره بشم  شايد يه هوس بودم  نمي دونم


ولي اينو فهميدم كه همه مثل همند حتي تو كه ديگه مثل قبل نيستي


دلم ديگه هيچكس و نمي خواد  نمي خوام توي دنيام كسي باشه


به قول حرفت ديگه رفتم پي زندگيم


پايان.......

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط somi |


 

 


امشب از تمام دنیا فارغ می شوم...

چشمهایم را می بندم...

پا که به زمین بند نباشد

می روی

موج می شوی و می خروشی

و هیچکس...

برای خروشیدن و در هم کوبیدن به تو خرده نخواهد گرفت.

مه می شوی

و هیچکس

 به خاطر بودن اما نبودنت ناراحت نخواهد شد...

آتش می شوی

میسوزانی

اما این خاصیت آتش است

ابر می شوی

می باری...

چشم هایم را باز می کنم

اما خاصیت انسان بودن چیست؟!

لیاقت واژه قشنگیست...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط somi |


 

 

     سال نو مبارک

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط somi |


 

وقتي كه رفتي حس كردم كه تنها مي مانم

 

 وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت

 

 وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد

 

 وقتي كه رفتي فهميدم من هم رفتم

 

 وقتي كه براي آخرين بار از خم كوچه عبور كردي

 

 روحم من هم پر كشيد ولي به خودم اميد دادم

 

 به خودم وعده دادم كه بر مي گردي

 

 ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم

 

 خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد

 

 اري قاصدكم رفت و من هم هم تنها شدم

 

 قاصدكم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد

 

 قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند تا مرد

 

 به راستي بعد تو چه بايد مي كردم

 

 من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد

 

 نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد

 

 وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت

 

 وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد را نداشت

 

 وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم

 

 كه چرا باز هم توان ديدن را دارند

 

 بارها با خودم جنگيدم كه چرا من مانده ام

 

 بارها با دستانم جنگيدم كه چرا هنوز توان نوشتن را دارند

 

 از وقتي كه رفتي بارها دفتر شعرم با قطرات اشكم مزين مي شد

 

 از وقتي كه رفتي ديگر توانم نوشتن را هم نداشتم

 

 مگر اينكه دلم واقعا هواي تو را مي كرد

 

 تنها آن زمان بود كه مي نوشتم آن هم فقط براي تو

 

از وقتي كه رفتي ديگر چشمانم نتونست غير از تو روياهاش تو رو ببينه

 

 از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد

 

 مدام بهانه تو رو مي گرفت

 

 به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته

 

 ولي ساده دل قبول نمي كرد

 

 هجران تو را باور نداشت

 

 مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد

 

 براي همين مي گفت كه تو هم هستي

 

از چشمانم متنفر بودم

 

 كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريخت

 

 مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم

 

 ازشون متنفر بودم

 

 آخه مي دوني روزي كه براي اخرين بار دستت رو روي اونها كشيدي

 

و گفتي كه قطره اشكت بوي عشق مي ده

 

 فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند

 

  شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور كن

 

 شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده

 

 اره مطمئنم كه معجزه دستهاي تو بوده

 

يادته گفتي ديگه مي خوام بهت محبت كنم

 

تو بگو من چي كنم با اين دلم

 

هر روز ميگه بر ميگردي

 

هيچ وقت تا اين اندازه تنها نبودم

 

قلم در دست گرفتم كه بنويسم از تو متنفرم تا

 

شايد بتوانم به زندگي آنطور كه مي خواهم ادامه بدهم ولي وقتي به كاغذي كه

 

دستم روي آن بود نگاه كردم ديدم كه بي اختيار باز هم نوشته ام دوستت دارم

 

برگرد ، برگرد كه دلم ، قلبم، همه و همه بهانه تو را مي گيرند

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط somi |


 

 

فقط دلم مي خواد بهت بگم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط somi |


سکوت تنها چاره ي من بود

 

گر دلم مينوشت ،زبانم ميمرد

 

گر زبانم ميگفت ،دلم ميشکست

 

سکوت تنها چاره ي من بود

 

آنجا که قلبم شکست

 

درد هايم را فقط،آسمان ميدانست

 

ستاره ها يگانه شاهد هايم بودند

 

عيبشان اين بود

 

حرف هاشان را ستاره اي ميگفتند

 

 زبانشان را زميني ها نميدانستند

 

 من ميدانستم ،اما

 

 سکوت تنها چاره ي من بود

 

سکوت و انتظار

 

تا بيايد مردي که آسمان بشناسدش

 

بداند ابر چيست

 

بداند اشک چيست

 

زبان ستاره ها را بفهمد

 

تا او معني کند چشمک ستاره ها را براي زمين

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط somi |


دلم هر از چند گاهي هواتو مي كنه !

هنوز هم عطر وجودتو با تموم وجودم حس مي كنم ...

يادت مياد اون قول هايي كه تو تنهايمون بهم مي دادي ؟

من كه تك تكشون رو به ياد دارم ،

اما ظاهرا" كه تو خيلي زود فراموششون كردي  ...!

بگذريم ...

نمي دونم الآن تو درونت چي مي گذره ، نمي دونم الآن

كجـايي ، روزگار برات چطور ميگذره  و نمي دونم كه

حالا داري چه قول هايي و به چه كسايي مي دي ،

اصلا" ديگه برام زياد فرقي نمي كنه ، اما

اما دوست دارم بدوني كه ديگه هيچ ناراحت نمي شـم

چون تو خيلي بي وفا بودي

تو سخترين لحظاتم من و گذاشتي تنها.....

خدايا يه دنيا مشكل

يه دنيا تنهاي

دلم خيلي گرفته

خيلي خسته ام..........

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط somi |


 

 

 

آمدم تا از عشق به تو بگويم اخم کردي

آمدم از زندگي بگويم گفتي نه

آمدم از چشمانت بگويم نگاهم نکردي

آمدم اما پشيمان شدم از آمدنم

چون تو ديگر مال من نبودي

تو بي وفا تر از آن بودي

که حتي فکرش مي کردم اما

من ديگر نمي خواهم به تو فکر کنم

من دنيايي تازه وزيبا براي خودم درست ميکنم

دنيايي که براي خودم باشد نه براي تو

نه براي فکر و خيال تو،

دنيايي پرازاميد پراز تازه گي وپر از

عشق به خودم تا بار دگر فريب نگاهت

 و فريب چشمانت نخورم

شايد بگويي خود خواه،

 امّا من خودخواهي را مي پسندم

 به آن نگاههاي سردت

ديگر مثل گذشته نمي نشينم

 در انتظارت برايت لحظه شماري نمي کنم

چشمانم را از پنجره مي گيرم از در مي گيرم

تا دوباره در پيچ خم خيابان وکوچه منتظر تو نباشد

 من در کلبه تنهاييم

 ديگر به هيچ چيز فکر نمي کنم

اين را گفتم تا بداني

 من از دوري تو و از عشق دروغينت درخود نشکستم

من آنقدر قوي هستم

تا پيروزي را براي خودم به ارمغان بياورم

 

 

تقديم به تو........

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط somi |


 

 


 

خواستم به کسي روي کنم شايد فراموشت کنم
زندگي شايد ندارد بايد فراموشت کنم

 

ازت متنفرم

بگم كه از درون داغون شدم
 آخر خط يعني اينجا
خيلي راه رفتم
سنگين بود
دردناك بود
هميشه ميگفتم خيلي صبر دارم
خيلي تحمل كردم
اما اينگاري تو دنياي من نبايد خوش باشم
اينو از ته دل ميگم
در اين شب تاسوعا از خدا مي خوام
اگه تو زندگي من و ازم گرفتي
در تمام لحظات عذاب ببيني

 


 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط somi |


 

 

من  از اين بازي ميترسم

 

زندگی با ادماش برای من یه قصه بود

توی این قصه کسی با کسی اشنا نبود

همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون

توی شب صدایی جز گریه بی صدا نبود

 

من از اين بازي مي ترسم

 

 


با این همه گناه و درد

 کی میره اخرش بهشت

ببین ببین که دست من

هرجا رسید از تو نوشت

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط somi |


 


 بمانم يا بروم ؟
اي دوست تو  بگو هر آن چه تو بخواهي
 فقط مرا ببخش
ببخش به ياد تو بودن انگارگناهي بوداز جنس يخ
اينبار دلم كه برايت تنگ شود
تمامي خاطره هاي سبز حضورت

 را در قلبم مرور مي کنم
همين براي اين دله زخمي بس است
خودت مي داني با اينکه دوست دارم بمانم
، چقدر مكدرم از بودن و ماندن
آن هم به خاطر ......

مي داني چه مي گويم خوب مي دانم!
 ميخواهم يک شب بنشينم کنارت
 و به اندازه يک بغض کهنه گله کنم برايت
از اين نگاهاي سرد و فريادهاي تلخ
کينه ..نفرت.. چرا توشه سفرم اينگونه شد؟

نگاه کن نکنه ديگه هيچ نگاهي منتظر
 چشمهاي خسته ام نيست
خوش به حال گل سرخ و نيايشهاي شبانه اش با ماه
خوش به حال او بهترين تر ز من
باور کن سنگين است بار اين همه آزار بر دلم

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط somi |


نوشتم كه يادم بمونه چنين روزي
كه زندگي معناي واقعيشو به من نشون داد
خدايا شكرت به خاطر اين دلي كه بهم دادي
خودت اشكامو ديدي همين كافيه
خيلي دلم از اين زندگي گرفت
امروز يعني روز آخر زندگي بود
امروز  ديگه چيزي ازم نموند از درون پوسيدم
خدايا اين دل پاكم همين جا بمونه يادگاري
ديگه نمي خوام
امشب با اين اشكها فقط ميگم
به خاطر تموم پاكيم منو ببخش

somi 86/9/21


 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط somi



 

 

 


                  روزي هزار بار بر صفحه
                  دل بنويس:ميان بود و
                 نبودش تنها يک حرف
                 فاصله است!به همين
                 سادگي! و من.... روز و شب
                 جريمه سنگين رفتنت را
                 پرداختم! و جز دل که
                 روزي هزار بار خراش
                افتاد، کسي نفهميد که
                از ب،  بودنت ،تا نون
                 نبودت فاصله تا بي
                 نهايت بود 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط somi |


 

 

 

تولد وبلاگم مبارك

 

 

کم کم  بار سفر مي بندي و با بي تفاوتي از اشکهايم مي گذري .

اشکهايي که روزي مي گفتي نبايد بيهوده ببارند و

 هر کدامشان را با دنيايي برابر مي دانستياما حال چه؟ آنچنان سرد

 و بي تفاوت از کنارم مي گذري که باور ندارم اين خود توئي

 چه کوتاهي و اشتباهي از جانب من سر زد

که حتي مجال خداحافظي به من نمي دهي يعني آنقدر گناه بزرگي مرتکب شده ام

که مستحق گذشت نيستم!من چه کرده ام؟جز اينکه صادقانه دوستت داشته و دارم

.جز اينکه تمام بي توجهي هايت را به دليل خستگي ات دانستم . من فکر مي کردم

 مي توانم با تو همسفر شوم  تا ابد اما هيهات که پيوند آب و آتش

خورشيد و ماه با هم ممکن نيست . در حضور خورشيد وجود تو حضور چون مني بي معناست.

چقدر مرگم بي صداست . بي صدا و خاموش . ميداني حال چگونه ام؟

مثل ماهي اي که از آب دور مانده است . ماهي تازه که از آب دور ميماند باته مانده ی اکسیژن  

داخل آبشش نفس مي کشد و خيلي تقلا نمي کند.اما بعد از لحظه اي کوتاه براي دستيابي به

آب با تمام توان خود را به پايين و بالا مي برد و در آخر هم بي صدا جان مي دهد.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط somi |


 


سر سبزترين بودم و زردم کردي

تبعيدي فصل شوم و دردم کردي

من چشم و چراغ اين و ان بودم و تو

انگشت نما و کوچه گردم کردي

 

من ازت نمي گذرم

 

 


نمي نويسم .....

چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني!

حرف نمي زنم ....

 چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي!

 نگاهت نمي کنم ......

 چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني!

 صدايت نمي زنم .....

 زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است!

فقط مي خندم ......

چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط somi |


 

 

بخدا خيلي خسته ام

 

 

                           اگر بوي گلي را دوست نداري شاخه هايش را نشکن

 

بغضم از حنجره اي است

 که به صحراي دلت ختم شود

                      و قلم مي داند

                            راز جان دادن تو

                                 راز بيداري ماه و مه و مي

                                                         در شب سرد زمين

 

 

دلت هميشه زندان من است

        آتشکده عشق تو از آن من است

                                        آن روز...

                                         که وداع من و توست

                                             آن شوم ترين لحظه پايان من است

 

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط somi |


 

 

 

 

سخت است زندگي براي کسي كه آرزوي مرگ دارد

 

............................................

 

 

از غصه از درون دارم ميميرم

 

خدايا خودم خوب مي دونم اين يه بازيه

 

يه بازي كه وقتي توش افتادي نمي توني برگردي  باس تا اخر بري

 

دارم با زور محبتو مي خرم

 

خودم مي دونم همه چي ظاهري فقط واسه دل من ميگه

 

اون چه تقصير داره از روز اول همه رو بهم گفت

 

اما من هيچوقت نخواستم واقعيتو قبول كنم  هميشه

 

اينهو بچه ها بهونه آوردم  لج كردم فرار كردم از واقعيت

 

آخرش چي ....

 

يه جایي اين بازي بايد تموم بشه

 

تا ميام بهش فكر كنم كه همه چي تموم گريم ميگيره

 

هي از واقعيت فرار ميكنم ميشنم دنبال يه راه حل ميگردم

 

كه يجوري واسه يه مدت ديگه نگهش دارم

 

ديگه از هر راهي وارد شدم

 

وقتي به خودم نگاه مي كنم كه چرا اين كارهارو كردم كه شايد

 

چند روز بيشتر بمونه از خودم بدم مياد

 

سمي بايد قبول كني هميشه مقصر بودي

 

نميشه محبت و با زور خواست

 

من كم آوردم دل مي خواد  صادق باشم

 

چند شب پيش همه چيو بهش گفتم

 

گفتم كه هر كاري كردم فقط واسه اين بود كه باهام بموني

 

سمي حالا هي فرار كن و به بعد فكر نكن

 

همش مي خوام توي حال خوش باشم به آينده فكر نمي كنم